‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب poem. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۵ آذر ۹, پنجشنبه

از شجره طیبه



(اگر بیماری قلبی دارید تنها نخوانید)

همه جمع . يک کم جمع تر. آهان.

چشمهام باز شد
دیدم
یک شعر تو
یک شعر توی دستام
راجع به خودم
با چشمهام باز شد
سی و چهار سال پیش
هفت سال قبل از تولد
سال شصت و هفت
سال پنجاه و هفت
سال صد و هفتاد و هفت
از همین سالاد
انگار مادرم می دانست
شش سال پس از آخرین تانگو
به دنیا خواهم آمد
وقتی شجره تمام شد.

وقتی شجره تمام شد
قرار بود
خودم آخری باشم
و بعد
مارلون براندو را دیدم
تصمیم گرفتم
این شعر (حالا نیست) را بردارم
شش سال به عقب برگردم
بدون چشم هام



حاضريد؟

شاشيدن نسبت من و گریگورسامساست
در توليد سرسام آور سوسک های چاه
من دارم به امور قيامت سروسامان می دهم
من دارم به امور قيامت سامان می دهم
عين مناره های کيری مسجدها
و پستان گنبدها
و کس مدخل ها
و دعاها و زمستانها و مست ها
و برگ ها و پياده روها
من دارم به آخر زمان سرعت می دهم
وقتی آدم توی ماه توالت ساخت
بايد با خودش چند تا سوسک ببرد
ماه بايد فاضلاب داشته باشد
ماه هيروشيما و حلبچه و قم می خواهد
جامعه ی ایکس لارژ دیکتاتورها می خواهد
حزب الله و پيشاهنگی
اس اس و بسيج مستضعفين می خواهد
و بهتر است سوسک داشته باشد
چون اين خواست خود خداست
چراغ ماه هم
اضافی روشن است


يک... دو... سه...

فاکتور ها به من می گويند
با چه نسبتی زندگی می کنم
از سونی يک پسرمونگول دارم
خدا حفظش کند صداش خوب است
ولی MP3 نمی فهمد
مجبورم بعضی وقتها بغلش کنم
از اين چيزهای جديد می ترسد
همسرم ؟کدامشان؟
اولی که خدا رحمتش کند پر از لک آب کير و استفراغ شد
يک جوری به زباله ها خوراندمش
ولی دومی ....نگو
مملو از فنرو موکت و فيبرنو
نرم
نرم
نرم
برای جلق زدن
برای کيرم خيلی خوشحالم
از ته دل به جهانيان اعلام می کنم که واقعا خوشحالم
چون دارم به اميد خدا دخترم را می فروشم
الان وقت مناسبی است
تا چيزهای تازه ای دست و پا کنم
راجع به خودم؟
روزی چند بار توی شورت خودم سرک می کشم
بعد نفس راحتی می کشم – آخيش پس هستم
دلم می خواهد نوه هام را ببينم
ببوسمشان
و گاهی تکه تکه شان کنم
بعضی هاشان را يواش يواش بجوم
دلم می خواهد يک عالمه دور و برم شلوغ باشد

نه نشد. پدر بزرگ شاشبندتان را جابه جا کنيد.

صداش می کردم پدربزرگ
ولی پدرم بود
و دخترش پدر را
پدربزرگ صدا می کرد
صداش کردم
و پدربزرگ شدم

همه با هم : سیـــــــــــــــــــــــب
این رویای من است
در روزگار درختان لوچ
دوختن مادرانمان
و آدم شدن
هر الاغی می تواند پرواز کند
فقط بايد به خودش بقبولاند
سلسله ی اعصابش
شبيه الاغ های ديگر است
من می توانم درجيب تو پایم را دراز کنم
آنقدرجلو بروم که بخوانم : شهرداری گليم سفر خوشی را برايتان آرزو می کند



] در انگار ِنگران نگر] بی حرکت.

اصلا معلوم نیست کی کارِ کی هست
چی چارِ چی هست
لی لارِ لی هست مست پست
رست شصت
دست نزن به من از من نپرس دو پرس
سه پرس چهار پنج رنج انج
لنج منچ فنچ پوچ موچ قوچ
شکار می کردیم
گلوله را
گلوله را پرت می کردیم بخورد توی سرش قاچ ماچ
هاج
راج
عاجش را جمع می کردیم
جمع
جمع می کردیم
ج
آهان
یکی بود که باهام هی حرف زد تا بگیریم ریم سیم
نیم کیم فین نکن اسب عق نزن الاغ
چلاق
اینجا ما داریم می میریم
هرجایی که یکی مرد مودب باش و نگاه
پگاه
سه راه سیمین بودم توش پر از کله
از چپ و راست ماست تاست خاست واست زاست
کاست جاست فاوست خیلی همین کمین غمین
امین ثمین زمین همین یاروبود
رفتیم توش جوش کوش نوش هوش از سرم پرید
سرم کاسکوی گنده ای بود
بهش تخمه می دادم
تخمه می شکست
شیشه می شکست
داد می زد سرم خرم
کرم
نرم
حرم رفتیم تو مغازه اش چیز انداختیم
من سه سالم بود
گفت تکان نخور
وگرنه می کشمت من جم سم دم
دم
دم
دمم را گذاشتم
برداشتم
گذاشتم
برداشتم
گذاشتم
برداشتم
یا
یاد
یا یادم آمد: کلی روشن بود
سوت می کشید
گفت سرجات وایستا
فکر کن یک درخت سیبی مثل زیپ
جیپ
پیپ
تیپ
زده بودم لباسام نو بود سود رود
دود
عود کود مود
یود
لود گود
پود
ژود
ژ.
اسمش
اسمش همین ژ بود
توی راهرو دیدمش
لختش آمده بود
لخت ِ لخت
بلند خندید دید رید چید
سه تا چید تا سه تا چید تا از پله پرید دوید جوید خرید
بهش گفتم
دیروز گفتم که
من بلدم غیبش کنم نگاه :
ژ نبود ژ
چ نبود چ
ف فنود ف
ل لبول ل
س سرود
درود فرود زود
شود نود
غود
غ.
غی
غیب شد اپوچی چی پو
من گفتم بهش
این ها همه اش حرفه
ژ که غیب نشده
هی گفتم
یالا پیدا شو
زود باش زنده شو
زود باش بیا بیرون دوباره چیز تازه بگیریم، ژ.
ژوید ژا گذاشتم
هی ژور شد


نه...دارم می گیرم...








اَه دستم لرزيد.

کس ننه ی مادرقحبه ی لاشیت که سرازيری ان به دهنش ختم شده
سر چهارراه توی کون خواهر پلاسيده ات
دست انداز کيری کوچه توی جفت سوراخ های دماغ گاراژت
شورت باقالی
پاچش شاش سگ پای تير برق تو پاره ی ننه ی ژامبونت
نه، کير سگ توی کون مادرقحبه ات
لاشه ات را بايد ريخت توی چاه دهن پدرسگت
پشم الاغ تو کس عمه ات حيف و ميل شده
و توی روح مادربزرگ جنده ات (تررررت) گوزيدم
نه تو وجود انت ،شاش سگ هم می بُرد
خودت را بُکش لعنتی
دارت بزن در کونت تا نعش خرکيفت،
آبکيرخری که توی گلوت خالی شده را مزه مزه کند
حيف آب
بايد توی چشمهات خالیش کرد
الهی از تجمع انت بترکی
گورخرِ سبز

بابا دهه ی چهل تمام شده، برای کی-وی-می کشی؟

با آقای کاج نشستیم توی باغچه اش
آقای کاج خیلی کاج بود
خودش با دستاش و پاهاش و شکمش
یک هزارتا کاج بود
کلی به من از خودش کاج داد
برفش گرفته بود عجله داشت
دستم را گذاشتم روی مخم
گفتم منم اینجام چندتام
گفت آخی پس اونجات برفش گرفته.
کلی بهش از خودم خودم دادم

يک دو....

آنان که دراين سفر همپای من بودند و هستند
آنان که تاثير می پذيرند
کوئيچی هانه دا و تاکاشی اوئه مورا
به خاطر محبت های بی دريغ شان
طرحی که گوته برای فاوست کشيده است
پدرومادرم با عشق و احترام
وحيد صادقی و مژگان فنائيان
دانيل بودينه،پولارويد 1979
L'Imaginaire از ژان پل سارتر
تو
که باسکوت می سراييم
و من کاتب ناگزير
سروده های توام
قدرت الله شریفی
شاعر همه ی خوبی ها و تغزل ناب
که زمانه او را درک نکرد
Graphia
Buxt
ياد هوشنگ گلشيری
کودکی که درهمه ی ماست
همان که هميشه می پرسد،
و همان که ما هميشه از برابر او می گذريم...
63
روز است
که از
سرنوشت
نويسندگان
زندانی
آيندگان
بی خبريم!
...رفتم تماشای آتش بازی، باران آمد باروتها نم برداشت
ابراهيم گلستان
از رهنمودهای بی دريغ م. آزاد بزرگ
از هوس خيال او همچو ماه گشته ام
مادرم
پدرم
و ماه
که پاره ای از تنش
شادی من است
نيز
مرهون مهر مادربزرگ و پدربزرگم
دوست رفته ام
مجروح شيميايی جنگ
بخش اول : از اسب
به صحنه آوردن اين نمايش
منوط به اجازه ی کتبی از نويسنده است
برای تبرک
...نبینی که دست را و قلم را تهمت کاتبی
هست و از مقصود خبرنه. و کاغذ را تهمت «مکتوب
فيهی و عليهی » ، نصيب باشد؛ وليکن هيهات! هیهات!
هرکاتب که نه دل بود، بی خبر است و هرمکتوب اليه
که نه دل است ؛ همچنين !
عين القضات همدانی
نامه ها
چگونه دانشمندان با استفاده از
تئوری ميدان واحد انيشتن
يک ناو جنگی را ناپدید می کنند؟
فرزانه ی خوبم
عرفان
دردوران فاشيُسم
نمی دانستم که دردوران فاشیسم زندگی می کنم
هانس ماگنوس انتنبرگر
ازحضورتان در اينجا بسيار
خوشوقتيم.خواهش می کنم
بفرمایید بنشینید،چون امشب
شبی است که هریک از حاضران در
اینجا داستانی را روایت می کند
ديرينه شناسی دانش
تولد درمانگاه
دور معرفت شناسی
اعتراف
انضباط و مجازات
چشم قدرت
تاریخ جنسیت
مصاحبه با فیناس
زندان
دیوانگی و تمدن
نیچه، فرويد، مارکس
نظم اشیا
سخنرانی های استانفورد
مجله ی تلوس
قدرت و حقیقت
ماکس
به این امید که چنان زندگی کند
که درخور نام اوست
آلکس کالینیکوس
ایده چیست؟
سخن گفتن از پیشرفت به سوی جهانی که درجمود مرگ فرو می نشیند
والتر بنجامین
نخستین راه بران خویش
این کتاب را سراسر چنان باید در نظر گرفت که گویی سخنان شخصیتی در یک رمان
است.
بابک احمدی
با امید و اعتماد
چگونه به اينجا رسیدیم و چرا
رضا سید حسینی
دوست و استاد بزرگوارم
رديف عقب (ازچپ به راست): ژاک بارون، ريمون کنو،آندره برتون، ژاک بوافار،




جورجودکیریکو، روژه ویتراک، پل الوار، فیلیپ سوپو، روبردسنوس، لویی آراگون،
رديف جلو: پیر ناویل، سیمون کان-برتون، ماکس موریس، ماری – لویی سوپو
خواندن؛ به گونه ای دیگر
پاسکال می گفت «ديوانگی بشر آن چنان ضروری است که ديوانه نبودن خود
شکل ديگری از ديوانگی است »
به عزم مرحله ی عشق پیش نه قدمی
که سودها بری ار این سفر توانی کرد
حافظ
و مامان فرح که دایره مان را کامل می کند
ادوارد بچمن ، عموی عزیزم،
که اولین تصویر از بهشت را برایم به وجود آورد
مهتاب بلوکی
حامد محمد طاهری
عبدالله
شبی بازيگری از من خواست تا نمایشنامه ای بنویسم که فقط سیاهان
آن را اجرا کنند. اما سیاه چه کسی است؟وتازه چه رنگی است؟
نامه ی فوری به تاخیر افتاده، کی هستم؟
محسن نصری
تنها شورزندگی من هراس بوده است
هابز
آدرس: شهر "ت" خیابان انشاد، خانه ی شماره ی 555
مهتابی و خاکستر و بانو
شمس لنگرودی
کلمه به کلمه
اندوه به اندوه
پروانه ی محسنی آزاد
هم چنان که می رفتند، او [عیسا مسیح] وارد
دهکده ای شد. و زنی به نام مرتاه او را به خانه اش
مهمان کرد.
حوالی غروب به محل سکونت لاگوردا و خواهران کوچک رسیدم.
وحدت اندر وحدت است این مثنوی
از سمک رو تا سماک، ای معنوی
لوسین دکاو
لباس بپوشین!
شلوار!گاهی زيادی کوتا
یام خیلی دراز
کت و لنگ و واز!
جليقه، پیرهن، کلاه یه لگن
کفش از اون کفشا، که روی دریا
بره از این سر تا اون سر دنیا...
از ترانه های زندان
همسرم
هنر12
چهره ی فروغ کار خود او
«به نظر شما من مردی عالم و فرهیخته هستم؟»
زيگانگ جواب داد: « البته، مگر نیستید؟»
کنفسيوس گفت: « به هيچ وجه . من فقط به رشته ای دست
يافته ام که بقيه ی رشته ها را به هم پیوند می دهد.»
نیم بعد از نیمه شب

حاضريد؟

دلم غنج زده
دوباره میمون باشم
برگردم بالای درخت
روی دست هام تاب بخورم
راحت، کونم را بدهم به سنگ
برگم را بجوم
کیرم را هوا کنم ، به رفقام نشان دهم
هرجا تنگم کشید
شاشم را ول کنم
ریز
ریز
مادرخودم را بکنم
سر هرپشم کس زرشکی نعره بکشم
خواهر ومادرش را هم تصاحب کنم
صورت خودم را چنگ بزنم
روی خاک بیافتم
قیلوله کنم
اصلا نفهمم چه قیافه ای ام
دلم غنج زده
پشم های زنم را بلیسم
شپش نافش را بکشم
از دخترم بچه بسازم
از کون توله ی دخترم، غار
توی غار
لبم را بگذارم زیر تخم های خودم
چشمهام را ببندم
و فکر کنم دلم غنج زده
جیغ بکشم
روی دست هام بدوم
کونم را بگذارم وسط رود
هی چپ چپ نگاه کنم
هی راست راست نگاه کنم
آب بالا بیاد توی روده هام
گشنه ام که شد
برگردم
زنم را زیرمیمونی ببینم
یک کم گوش وایستم
با ناله هاش
دستم را بکشم روی کیرم
روی سرم
روی شکمم
جیغ بکشم
دنبال مگس ها بدوم
گل ها را بجوم
شاش رفقام را بو بکشم
هری بپرم وسط
شکمم را بگذارم جلوی پام
با تقدیم کونم
ثابت کنم با وفام
انگشتم رابکنم توی خاک
بچشمش
تف کنم توی خاک
تفم را پس بکشم توی گلوم
گلوم را تف کنم توی خاک
دستم را بگذارم روی قلبم
فکر کنم یک چیزی دارم
بعد لب هام را غنچه کنم
چشمهام را لوچ
از بوی تن نوه ام خل بزنم
دستش را لیس بکشم
سوارخ کونش رامک بزنم
یک روزروی خاک
شل بیافتم
چشمم را ببندم
نفهمم که می میرم

همه با هم : سيـــــــــــــــــــــــــــــب

ما همه با هم برادريم
ما همه با هم خواهريم
ما خواهرو برادريم
و برادر و خواهريم
خواهر، ما برادريم
برادر، ما خواهريم
ای برادرهمینیم ای خواهر
ای خواهرهمینیم ای برادر
اگرنه خواهريم نه برادريم
حتما ترانسکسوال هستيم
برادر- خواهر ما همه خواهر- برادريم
خواهر- برادر ما همه برادر- خواهريم
اگر نه خواهر- برادریم نه برادر- خواهر
حتما مادرمان گاییده است

پس همه با هم _________________همهمه___________ ایم

v v
بنی آدم اعضای يکديگرند عو عو عو
که در آفرينش زيک گوهرند عو عو عو
چو عضوی به درد آورد روزگار عو عو عو
دگر عضوها را نماند قرار عو عو عو
دريم رام دارم رام دارم رام دارام عو هاپ هاپ
ريديم رام دارام رام دارام هاااااااپ




[چليک] .







کاوه بهرامی آبان و آذرهشتادوپنج







درباره ی از شجره ی طیبه

درشجره ی طیبه از اسامی ونقل قول ها خیلی استفاده کردم. گرچه برای هرس ِاین متن کافکا کفایت می کرد و همان هراس کافی است تا حرص بزنی با جرات در ما جرای شجره ساده بنویسی و درباره و دوباره ننویسی ولی کسانی بوده اند و جریان هایی که نوشتن از شجره انگارجارزدن نامهایشان بود نه آن ماجرایی که جاری شان می کرد مثل مزرعه ی مکزیک برای ویلیام باروزکه بادی هم وزیده باشد ممکن است برگی هم از مادران زمین هیوا مسیح به بوته ی خشخاشش گیر کند. این پانوشت را درباره ی دخالت اسمها و عکس ها در شجره می نویسم چون اسمها دخیل بستن به این درخت نیستند واصلا این درخت آویزان ِ امامزاده ای نیست. البته این خودش ماجرایی است که اصلا چرا من این را می نویسم چون (البته برای ما) جریانی ولو مجازی وجود ندارد درباره ی نوشتن ما یعنی تیراژخودمان زیاد است نه نوشته های مان درجریان نوشتن(بنابر این به جای همه ی اراجیف بالا و حتا نوشتن شجره بهتر بود می نوشتم آدم که جر می خورد اگر لاله ی سرخ باشد نویسنده ی بی جریان هم لابد لوله ی آبی است و از همین جا می شود به اهمیت رنگ درفوتبال پی برد).

نوشتن درباره ی عکس چیز تازه ای نیست. عکس گیرا است و حتا عکس همین را بنویسی، می چسبد بنویسی عکس واگیر است. در شجره نخواستم درباره ی عکس بنویسم، انعکاس، تازگی نداشت و از شجره حرکت از گیرایی عکس بود به گرفتن عکس. با این حال از شجره لحن گرفته ای دارد.از تانگو گرفته تا مایاکوفسکی ،ژاپن و باروز وحتی بازی با ساختمان داده ی صف و درخت. گیر می دهد به گرفتن عکس و متن را می گیرد. در یک دو ... از صفحه ی نخست هر کتابی که از کتابخانه برداشتم کات آپ می کند. در بی حرکت ، آنجا که شعر چگونه ساخته می شود ، شعر، قافیه ها را به هم وصل می کند.گرچه هرعنوان، برای متن را گرفتن است ولی در آخرین حاضرید، تا نخواستن ِحتا زبانی برای نوشتن پیش می رود و با گرفتن صدا (بدون متن) تمام می شود. عکس اول جایگزین سه نقطه در عنوان است. یعنی که دارم عکس می گیرم در عکس جایگزین می شود با متن عکس و آن عکس به نظرم متن نیست حتی اگر آپولینرخوان باشید بلکه آن عکس، انعکاس انتخاب چیزی است که دارم می گیرم یعنی عکس ِ گرفتن است.

۱۳۸۵ مرداد ۱۱, چهارشنبه

«حتی/ آن چه می گويم/خواهد مرد *»




نه هزار و هشتصد و پنجاه و پنج شنبه - صبح

پاندای خوبم، سلام

آخرين باری که نامه نوشتم مربوط می شود به پنج شش سال پيش و خيلی راحت برايت تعريف کنم، بيشتر تقصير پدرم شد که ديگر نامه ننوشتم. حالا اين جنايت اديپی را به خاطر تو مرتکب می شوم. دلم هم لک زده ببينم اين نامه نوشتن چه جوری است،حالا. شايد هم تقصير ورتر و گوته و توصيف نژاد نجيب اسب ها در بارت باشد. يک کمی هم، مال اين حرف ها شده ام، چون تو هم مقصری. الان مطمئنم که تو بيشتر مقصری چون خودبه خود در فضا توليدمثل می کنی، امروز که توليدمثل می کنی، فردا توله ات هم دارد توليد مثل می کند. بعد البته جای کسی تنگ نمی شود، چون موضوع جنايت در ميان است و به همين خاطر است که تو مقصری، يک کمی و به نظرم اين نامه بايد جواب يک نامه باشد، ولی نه کاملا عين يک جورآب بوگرفته، در برکه ی مشکوک يک جفت کفش.
حالا که يک کمی گذشته و تا اين جای اين نامه را خواندی تصميم خودم را گرفتم و مطمئن شدم که اين نامه را ادامه بدهم و جواب نامه هم نباشد چون جواب نامه نيست و به همين خاطر تصميم خودم راگرفتم که مطمئن باشم حالا يک کمی گذشته و من بعد از اين همه سال می خواهم جواب نامه ات را بدهم .اين جوری است که خوب می گذرد،عين يک جورآب بو گرفته که مرکز ثقل جنايت است. کسی هم که بو نمی برد کار من و تو باشد مگر اين که حسابی مست کرده باشيم که کيرتوی کون از اول تا آخر قسمت نمی شود. همان فرصت سيگار کشيدن را هم ازدست داده ام وبدبختانه بدون سيگار، شعرم هم نمی آيد. شايد يک سری به اين داروخانه ی ته خيابان ِ پارک بزنم، اين چي همين، ده تا پانزده تا قرص «وای يا وای اگر يا آ يا واگريا» بگيرم بلکه اتوبوسم راه بيفتد. يادت هست می گفتی زياد توی اين اتوبوس نمان؟ خب ما اينيم! شايد هم اين نامه را داخل اتوبوس برايت نوشتم و خودش هم شد اول اتوبوس. پس حالا که شعری، مطلعی درکارنيست يک چيزی محض اروغ زدن برايت تعريف می کنم که به جنايت خودمان ختم شود و بو هم ندهد که کار من و تو بوده است.اين جوری هم اين نامه نوشته می شود هم اتوبوس راه می افتد. خب از چی برايت تعريف کنم؟
الان زور خودم را دارم می زنم تا خوابم نبرد ولی يک کم وضعيت پيچيده ای است عين پرواز آخرت می ماند.يک جزوه ی برعکس روی ميزم هست با اين عنوان: جزوه ی نقشه ی راهنمای مناطق کوهستانی شمال تهران از فصلنامه ی کوه که البته هيچ ربطی به ماجرای جنايتمان ندارد چون بو نمی دهد ولی برای پرواز آخرت ِ برعکس راهنمای خوبی است چون همين که برعکس ورقش بزنی از راه و روش معکوس کوه و کمر شديدا شاد می شوی و کمتر زور می زنی خوابت نبردو اين ها را فقط تو می فهمی چون تا کسی در ِ قلبش، مادرزاد نلنگد، آلن گينزبرگ باد نمی کند که عطسه اش بگيرد.عافيت. و همين طوری که آدم را ياد آنی هال نمی اندازد، مگر اينکه جلوی آدم را بگيرد و زيپش را بکشد پايين.اين ها را فقط تو می فهمی چون زيپت را پايين نکشيدی. چون من هنوز خرگوشی هستم که هر دوازده ساعت يک بار، بايد ايندرالش را بالا بيندازد و ديپ بلوزش را گوش کندولای روزنامه ها جلق بزند.

جنايت همين است : من و تو و سان فرانسيسکو و هزارو نه صد و شصت ونه و همين حدود، رو به عقب تر. با يک تخت فلزی زنگ زده توی اتاق دودگرفته ای که حداقل ده سال است هر سال زنی مخش را با سرب داغ خالی کرده داخلش. قبل از اين که خرابش بکند، توی پوک آخر سيگارش از نور نئون قرمز بيرون روشن و خاموش شده و چشمک زده و استريپ عرقش را بالا کشيده. قبل از اينکه تا ابد به يک بعد از ظهر سگی که آنجا دراز می کشيم و باب ديلان گوش می کنيم و گراس بار می زنيم زل بزند. تا ابد
زل بزند به زوزه هايی که کشيديم به شب هايی که باهم خوابيديم
به فضای توليدمثل، خنده ،تعجب ، قهوه و پرتره های لخت و چاک کون، شبيه سازی پرلاشز و رنگ روغن به دست کاری سی ودوهزار لغت دزدی.
حيف که زن نشديم، نه؟ راستی زنت را نوشتی؟

جنايت همين است : هفت سال در چرا؟گاه اصفهان هفت سال روی چمن های شريف و هفت لينچ ناتمام و هفت خرداد تاهشت خرداد و هفت گاو لاغر و هفت گاو چاق و هفت اندی وارل هول وهفت ماريلين مونرو.

جنايت همين است:من و تو و گره خوردن دايمی گورستان دوطبقه و ساکسيفونيست مست و دسته ی آماتور پانداهای فاحشه در دستورالعمل پرفروش يک دقيقه شاد شدن درنيتروژن مايع اين اتوبوس درحال گذرروی گربه های لهيده ی شب.

جنايت همين است :تهران. جايی که آب کيرم لای روزنامه ی مچاله ی شرق گنديد.جايی در آستانه ی سکته و سرب و دود زنگ زدم صدوهجده تا بفهمم امروز چند شنبه است برای اين که خيلی مهم است آدم بداند امروز چند شنبه است.

جنايت همين است:تابلوی خيابان يک طرفه روبه جاذبه ی اعماق زمين در نور آبی مات کافه بلوز موک زدن شصت و چمباتمه زدن توی جاذبه ی قبر وجاذبه ی الکل داخل دلستر(به سلامتي)، جاز مرده، جاز جان داده، جاز جديد، جاز و جاز و جاز ِلاس با دختری مقابل آينه ی پيکاسو و گپ زدن با اسنيف مهربان و نگه داشتن پياده روی سنگی کوچه ی آلفرد، لب های حوزی، لب های تو، لب های من و لب ها و دست و پا و چشم و آب خنک زاينده رود و دسته ی نوديست های متعصب مذهبی لای بوته های شمشماد و دسته ی پرنده های روانی درحال و هوايی سه متر بالاتر از زمين با چشمهای سرخ و پای مادی های بهشت آسای حشيش وپژمان.

جنايت همين است:افتادن از نردبانی که به مرگم می رسيد. نعش شدن و چای و نبات و بغل بخاری و شرايط مدرن و مزخرفات ذهنی پسامدرن. چرت ِ (يک چرت با اوه؟ يا اه! هرجور که دوست داری بخوانش:) مطلوب و چرت مرغوب و چرت باشکوه و چرت شاهکار و چرت محشر و چرت عجيب و چرت پرت از نردبانی که به مرگم می رسيد پرت در اين و پرت در آن و پرت وپلای پرت در پرتو پلاسم.

جنايت همين است:جنايت است پوست و مو جنايت است عرق کردن جنايت است
بازی جنايت است بشر جنايت است اليا کازان جنايت است ژنه جنايت است و همه ی مداخل يک فرهنگ لغت جنايت است .
نوشتن جنايت است ننوشتن جنايت است درهم بودن جنايت است بودن جنايت است زوزه جنايت است پاندا جنايت است آلن گينزبرگ جنايت است مقدس جنايت است جنايت مقدس است : « مقدس‌، مقدس‌، مقدس‌، مقدس‌، مقدس، مقدس، مقدس، مقدس‌، مقدس‌، مقدس، مقدس، مقدس، مقدس‌، مقدس‌، مقدس،جهان‌ مقدس‌ است‌، روح‌ مقدس‌ است‌، پوست‌ مقدس‌ است‌، دماغ‌ مقدس‌ است‌، زبان‌ و کیر و دست‌ و کونِ آدمي‌ مقدس‌ است‌،همه‌ چيز مقدس‌ است‌، همه‌ كس‌ مقدس‌ است، همه‌ جا مقدس‌ است‌، هر روز ابديت‌ است‌، هر انسان‌فرشته‌يي‌ است، کفَل همان‌قدر مقدس‌ است‌ كه‌ ملِك‌ مقرب‌، ديوانه‌ همان‌قدر مقدس‌ كه‌ تو روح‌ و روان‌ من‌، ماشين‌ تايپ‌ مقدس‌ است‌ شعر مقدس‌ است‌ صدا مقدس‌ است‌ شنوندگان‌ مقدس‌اند وجد مقدس‌ است‌،پيتر مقدس‌ آلن‌ مقدس‌ سالمون‌ مقدس‌ لوسين‌ مقدس‌ كروآك‌ مقدس‌ هانك‌ مقدس‌ باروز مقدس ‌كاسدي‌ مقدس‌ گدايان‌ مقدس‌ گدايان‌ بدبخت‌ و مفلوك‌ فرشتگانِ‌ كريه‌ِ مهربانِ‌ مقدس‌، مادر مقدس‌ام‌ در تيمارستان، کیر مقدس‌ پدربزرگ‌هاي‌ كانزاس‌، ساكسيفون‌ نالان‌ مقدس‌، آپوكاليپس‌ِ موسيقي‌ِ باپ‌ِ مقدس‌، جازيست‌هاي‌ مقدس‌ ماريجوآنا هيپي‌ها طبل‌ها و چپق‌هاي‌ صلح‌ مقدس‌، انزواي‌ مقدس‌ِ آسمان‌خراش‌ها و پياده‌روها، كافه‌هاي‌ مقدس‌ آكنده‌ از ميليون‌ها، رودهاي‌ رازآميزِ مقدس‌ِ اشك‌ها در زير خيابان‌ها، قربان‌گاهِ مطرودِ مقدس‌، رمه‌هاي‌ مقدسِ‌ ميانه حالان‌، ديوانه‌ ـ چوپان‌هاي‌ مقدس‌ِ عصيان‌، آن‌كه ‌لس‌آنجلس‌ را مي‌كاود خودش‌ لس‌آنجلس‌ است‌، نيويورك‌ِ مقدس‌ سن‌فرانسيسكوي‌ مقدس‌ پئوريا و سياتل‌ مقدس‌ پاريس‌ مقدس‌ طنجه‌ي‌ مقدس ‌مسكوي‌ مقدس‌ استانبول‌ مقدس‌، زمان‌ِ مقدس‌ در ابديت‌ ابديت‌ِ مقدس‌ در زمان‌ ساعت‌هاي‌ ديواري‌ مقدس‌ در فضا بعد چهارمِ‌ مقدس ‌بين‌الملل‌ِ پنجمِ‌ مقدس‌ فرشته‌ي‌ مقدس‌ِ مُلُك‌، درياي‌ مقدس‌ صحراي‌ مقدس‌ راه‌آهن‌ مقدس‌ لوكوموتيو مقدس‌ انديشه‌هاي‌ مقدس‌ توهمات‌مقدس‌ معجزات‌ مقدس‌ حدقه‌ي‌ مقدس‌ چشم‌ها مغاك‌ مقدس‌،بخشايش‌ مقدس‌ است‌، سعادت‌، مهرباني، ايمان، تقدس‌، تعلقات‌مان‌، بدن‌ها، زجر، شرافت‌، محبتِ‌ بس‌ تابناك‌ و هوشيارِ ملكوتي‌ اين‌ جان‌ مقدس‌ است‌
**
»
.


* فن شعر (ماری کلر بانکارت ترجمه ی بابک منوچهری )
** پانوشتی بر زوزه (آلن گينزبرگ ترجمه ی مهدی راد )





اتوبوسی به نام وطن


*

پناه گاه من
ميان فلزهای عمود
مخمل زيگزاگ ايستگاه اتوبوس
با خلط های راه و بی راه و کنار
در انتظار آغوشت
مانده ام
تو را زادگاه معلقم
از جان و دل دوستت دارم

چقدر برايت سرک کشيدم
به سراغم نيامدي
چند باربه سويت دويدم
منتظر نماندی
مردمی سوار و
مردمی پياده
مردمی به استهزايت نشسته
و مردمی در سکوت
در انتظار رفتن از تو
با تو بوده اند
يادگاری های رويت
يک نقاشی تخمی از کيری
با مثلا دو تخم
و يک نصحيت بزرگ برای شنيدن حرفهای راديو فردا
خط خطی
ما نون مونده نمی خايم
آخوند کونده نمی خايم
ردی از جويدن ابر صندلی
کيرم توی کست
از طرف حاميان اشباح سياه
لعنت بر پدر و مادر کسی که اين را بخواند
لعنت بر خودت
من خرم
بی نزاکت
خودتی عوضی
مجيد کونی
هر شب دندان های خودتان را مسواک بزنيد
M=T
M گه خورد با تو
قرمز هيچ گوهی نيست سرور آبيه
ما از شما حمايت می کنيم (حزب خران)
واقعا نفهمي
روده ی صندلی پاره شده
جايی برای نوشتن من نيست
جايی برای نشستن من نيست
جايی برای ايستادنم نيست
جايی برای نفس کشيدنم نيست
درآغوشت برای من جايی درآغوشت نداشتی برای من جايی در آغوشت نداشتی درآغوشت برای من جايی
کجايی؟
ايستگاه آخرت کجاست؟

*

تورا تا چه وقت دوستت دارم؟
ای وطن
- ساعت چند است؟
کسی حرفی نزد
نه پيرمرد روبرو
نه مرد بغلی
و نه ميدان انقلاب
چهارباغ کمی از پاييز گذشته بود
از کنار درخت های سابق
رد شدم
از بالای چاله ی متروی جديد
از روی سرهای کوچک داخل چند ماشين
مدام ايستگاه بود
و همهمه
و کسی حرفی نزد

*

اگر گذاشتی چيزی بخوانم
ترمز پشت ترمز
هی تکانم می دهی

*

راديو سرفه ی کوتاهی کرد و
به همين خاطر از همه ی ما عذر خواست
من هم از راديو عذر خواستم
ولی راديو کوتاه نيامد و
باز عذر خواست
من هم پام را کردم توی يک کفش
عذر خواستم
راديو هم پاش را کرد توی يک کفش و عذر خواست
من بلند تر عذر خواستم
راديو بلندتر عذر خواست
من کفرم در آمد و عذر خواستم
راديو کفرش در آمد و عذر خواست
بلند شدم بزنم توی دهنش و عذر خواستم
راديو فحش را کشيد به سرتا پايم و عذر خواست
دست کردم توی جيب بغل دستيم و ضامن چاقوش را زدم
يکی دستم را گرفت و از راديو عذر خواست
راديو ازش عذر خواست و
يکی از يکی عذر خواست و چاقو کشی شد:
راديو شکم يکی را سفره کرد و عذر خواست
يکی داشت انگشتش را از توی کون يکی در می آورد
و عذر خواست
راديو کون يکی را جر داد و عذر خواست
يکی روی کف پخش شد و يکی با لگد روی صورتش رفت
و عذر خواست
راديو پاش را از روی صورت لهيده ی يکی برداشت و عذر خواست
يکی يکی را تا دسته کرد و عذر خواست
راديو يکی را پاره کرد و عذر خواست
يکی زبانش را گاز گرفت و عذر خواست
راديو حلق يکی را بريد و عذر خواست

يکی مرد و عذر خواست
راديو يکی را کشت و بعد عذر خواست
.
به جنازه ها
با بهت
نگاه می کرديم
نگاه نمی کرديم

راديو تل مرده ها را به زور از در بيرون می ريخت
و نفس زنان می گفت:
ای مردم فهيم
دانا
فکور
ای اتمهای در حال مکاشفه
مخلوقات اشرف خدا
در منظومه ی شمس و مولانا
ای اميران مخلص
جان برکفان ترکيده روی مين های زرد وپوسيده ی
مدفون ترين تمدن باشکوه جهان
ای مشت های مهمان نواز
بر گره های کور دشمنان
آويزان ميان خزر تا خليج تا عبد فارص
لاله های مهربان پلاسيده در گلدان
دويده ميان علف های آمفتامين ِ لوت
ای تنبان بزرگ و کوچک راسته کتان دوخت تُرک
دلاورا... که گلوش گرفت و
سرفه ی کوتاهی کرد و
به همين خاطر از همه ی ما عذر خواست.
من هم از راديو عذر خواستم
ولی راديو کوتاه نيامد و
باز عذر خواست.

*
و
نقاط عطفی شديم برای مشتق شدن به سپاه های تک نفره با دوجين ادوات زنگزده، ستون فقراتی برای باريدن شاد شدن، بانريدن شاد شدن
آب شدن از ته گلو پاشيدن توی افق بيابان عين چشمه خشک شدن، زير فواره زدن درآتشفشان قرمز شاشيدن توی دماغ گردی زدن بالای روييدن لبه ی پرت شدن تا سرحدمرگ گوزيدن،
با توبودن
جان کندن وازجانکندن
در انحنای منتهی شدن به من تهی شدن با فنر،
تشخيص فوری چکه ونم با مواد فقط در اين محل ،
آماده باش از سرکشی ته کشی، برای تزريقی آخرين آماده باش،
از رگ زير خايه هايت، آماده باش، روبرو آماده باش، روبرو آماده باش
-برای سلامتی خودت و راننده صلوات
-اللا هم صل علی...
از سقف مرا ببر بالا
- الا کلنگ
عقب تر
- الاهم ونگ ونگ
و دوباره
به اينجا نيار.


کاوه بهرامی آذر 84- مرداد 85

۱۳۸۴ اسفند ۱۰, چهارشنبه

مرثيه های احمقانه




برای حباب آب

حبابی بودی روی آب
عمرت ترکيد و
هزار شاخه ی ياس از بوی تو گل داد

برای يک حبه قند

کشيده بودی
به طول خط ريل
تلق تلق چوب های زير هر مسافری
مرد مرده بدون تو نمرده بود

برای راننده ای که از روبرو می آمد و وقتی به من رسيد از روبرويم گذشت.

برای نه پس از شمردن ده

آنگاه
که دوباره از آغاز
از سرگرفتنی باشد
پايانش تويی
که دوباره آغازش
از بعد تو بوده
چه بانی بزرگی
برای يک ديوار از نو رنگ زده بودی

برای بستنی که خورده شده

دريغ
از لحظه های ليسيدنت
زبانم روی تو
قاصر بود
زبانم زير تو
الکن بود
با تو
ساحل ريو دو ژانرو با تمام باسن های نزديک بينش
خنک می شد

برای نوترون های مخ

هی دور می زديد

برای قهوه ی سرد شده

سالی بيست الی سی درصد
سود روی تو می آيد
از امسال که تورا ننوشيدم
تا انتهای عمر
افسوس سپرده هايم را
به باد می سپارم
قهوه ی قهوه ای
بتپ

برای جوانه ی گندم بسته بندی شده

دشت دل گير است
زير پنجره ای نشسته ای
و دست می بينی

برای آبی که از زير پل می گذرد

پيشنهاد تو
در منوی سفره خانه ی جلفا
صد متر پياده روی
شمردن اسکناس
هر عملی را
در تو ديدم
و عکس العمل شدم

برای شيشه های خاک گرفته ی عينک مهدی تولايی.

برای صندلی که رويش کسی ننشسته

از تو مردمانی برخاسته اند
برای هدفی
در ذهن هايشان
خسته شدی
و ريشه هايت
سست شدی
زنگ زدی
و نشستی

برای کرم نرم کننده که تمام شده

برگه ی هلوی خشک شده
در
آرزوی يک کاسه آب

برای نان بربری يک ساعت مانده

يونان
بدون تو
خدايی ندارد
پوليمر
ای مرتع بزرگ
و فراموش کار

برای خطوط عابر اصفهان(که به پياده رو نمی رسند)

کمی آن طرف تر
يا کمی اين طرف تر
تو سزاوار
قدمی هستی
گمشده
يا درتعقيب گمشده

برای يک دی وی دی سوخته

يک چهار پايه
يک کشاورز
رويای نی زاری سوخته
تا شبدر و جوی درو شده
درست روبروی
چهار ميليون و هفت صد هزار صفر
در سيبری

برای جيمی هندريکس

جو ساتريانی فوتبال را کنار گذاشت
و گيتار به دست گرفت

برای آدامس زير دسته ی صندلی

مغزم تير کشيد
وقتی نوک انگشتم
تورا جويده يافت

برای يک لنگه جوراب افتاده پشت کفش.

برای هر دستگاه رياضی

گودل.
مکان : آمريکا
علت مرگ: سو تغذيه

برای کارت شکسته در تلفن

به خاطر تو بد قول می شوم
به خاطر تو فحش می دهم
مشت می زنم
سيلی بودی
که دهکده ی جهانی را
با خود برده است

برای برگ های پاييزی نريخته ی درختی جوانه زده در اسفند

کلاغ ها کی رفتند؟

برای چاپ در روزنامه

گرچه من مانده ام و تو رفتی
آمدی بهر چه بود چون رفتی
رفتی و مانده ام هی تو رفتی
رفتنت بهر چه بود چون رفتی
زيبای من_______________جای خالی تورا،امسال
صرف امور خيريه می کنيم ______پدر مادر و دامادها

برای جک نيکلسون

مارپيچی بود
کشنده
وقتی دنی از تو گريخت
تبر به دست
با نيش های کوسه ات
جان سپرده بودی

برای چهار عمل اصلی پس از اختراع ماشين حساب کاسيو

مادر خوبم
مرا ببوس

برای اخطاريه اداره ی برق.

برای صرف فعل

تمام شدن ِ مهربان
وقتی به آنها رسيدم
چشم هايم از اشک پرشد

برای يک روباه تاکسيدرمی

در دست های خيابان
با چشمهای پلاستيکی
و شامه ای سوخته
ليز خورده بود

برای رستم التواريخ گوشه ی طاقچه ی اتاق جهانگير در کوچه ی باغ زرشک.

برای درختی که پشت درختی است

مردی با ورق ها
چشم بندی می کرد

برای چيزی که نوک زبانم مانده

حنجره ام
به دنبال تو می گردد
و نيستی
گاهی نوک میزنم
اما پرنده نيستم
تا به سویت پر بزنم

برای اين که هرچيزی که صبح ها مصرف کنی به آن معتاد می شوی.

برای تو نامه ای نوشته بودم
حالش را نداشتم
پست کنم
آواره شد
گاهی
يکی دو تا خلاف ساده کرد
و دست گير شد
طومار ندامتی نوشت
و علنا گه خورد
تا در دادگاهی منصفانه
تبرئه شد
و حالا
کنار زباله ها خوابيده
.

۱۳۸۴ بهمن ۱۰, دوشنبه

الفيه شلفيه: روايت تجزيه ی کاوه


اصلی است که هرکه را دل تنگ بود، کونش فراخ بود.هرکه را دل فراخ بود، کونش تنگ بود

خدا دل فراخی بدادی تا برنهاديمش.

اکنون دل تو تنگ است يا فراخ؟ همچو بلماج بهم برآمديم.( شمس)


شيوای چهل روزه ی من!

از اشک های تو جوانه زده ام.

همريشه ی غريبه های قبر!

از خاک تو نفس می کشم

دلی ندارم

از شمايل تو دلگی می کنم

در حفره ی من

شش دست فرو کن

درخت باش و

در کونم ريشه کن

خيار باش

راست باش

گل ختمی عظيم

که من از اشک تو مستم و

مثانه ندارم

چلاندنم کار توست